نفس مامان پارسا نفس مامان پارسا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

پارسا تنها بهانه زندگی

ستاره های دریایی

                                یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود نویسنده ی خردمندی بود که عادت داشت هر روز  صبح پیش از نوشتن  کنار دریا برود. او همیشه پیش از شروع کارش چند قدمی در ساحل پیاده روی میکرد. روزی از روزها در حین پیاده روی در ساحل اقیانوس متوجه فردی در دور دستها شد او مشغول انجام حرکاتی رقص مانند بود. مرد خردمند خندید و با خود فکر کرد او کیست که این موقع روز قادر است برقصد .سپس به قدم های خود سرعت بخشید و به طرف رقصن...
4 ارديبهشت 1390

یه روز معمولی...

                                            سلام پسر مهربونم  دیروز صبح که بیدار شدم خیلی خواب آلود بودم اما بابا صبونه میخواس حاضر کردم و دوباره اومدم که بخوابم تو هم مثل فرشته ها خواب بودی .اومدم کنارت دراز کشیدم و خوابم برد. وقتی با صدای تو بیدار شدم دیدم وااااااااای دیگه ظهره اما یه صب بخیر تحویل شما دادم و بوسیدمت . شیر تو دادم اما خودم میلی به خوردن صبونه نداشتم .تو رو گذاشتم تو روروک...
4 ارديبهشت 1390

خدایا شکر...

                       سلام دوست جونای عزیزم سلام پسر گلم   خدایا شکرت پسرم خوب شد ما بعد از شبی که آخرین پستمو نوشتم صبح دوباره پارسا رو در حالی که خیلی وضعش بد بود بردیم دکتر اونروز تا بعد از ظهر حتی یه فنجون چاییه خشک و خالی هم نخورده بودیم هر دومون یعنی منو بابا پریشون بودیم دکتر برای احتیاط یه سونوگرافی برات نوشت... تا جوابشو بگیریم منو بابا هزار بار مردیم و زنده شدیم . موقع سونو کردن هم فقط گریه کردی اشک تو چشام جمع شد خدای مهربونو هزاران بار شکر ...
3 ارديبهشت 1390

پارسا جونم حالش بده...

             سلام ناز مامان   حالا که دارم این پستو برات مینویسم اشک تو چشام حلقه زده چون تو مریضی و حالا بعد از چهار روز هنوز خوب نشدی انگار از وسط نصف شدی دلم آتیش میگیره وقتی بغلت میکنم و میبینم وزن یه بچه ی سه ماهه رو داری ... روز جمعه بود بابا با دوستاش رفته بود ماهیگیری ما هم رفتیم خونه ی مامانی تو خیلی بی حال بودی مثل قبل هم غذا نمیخوردی و خیلی اشتهات کم شده بود چند بار هم تا به زور چیزی بهت دادم زود بالا آوردی... و من خیلی نگرانت شده بودم از روز بعدش هم در کنار استفراغ و بی اشتهایی اسهال هم میکردی  تبم داشتی.....
29 فروردين 1390

آمپول

                                                     سلام قند عسل این دومین پستی هست که امروز دارم برات مینویسم  آخه مامانی دلم خیلی گرفته اعصاب ندارم دیروز دایی رسول مریض بود همیشه حالش بده بس که فکر و خیال داره.  نرفته بود پادگان و امروز بازداشته... اصلا بی اختیار تو دلم آشوب به پاست  تو هم که فقط میخوابی بابا بیدار شو باهم بازی کنیم. ...
24 فروردين 1390

جعبه ای برای عشق

                                     مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه امد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه ی او را برای ارایش یک جعبه ی کودکانه هدر داده است.مرد دخترش را به خاطر اینکه زرورق گرانبهایش را برای اراستن یک جعبه ی بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک ان شب با چشمانی گریان به بستر رفت و خوابید. روز بعد وقتی مرد از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است ان جعبه رابه سمت او دراز کرده است. مرد تازه ...
22 فروردين 1390